تبليغاتX
امید به زندگی
امید
 

دوستان عزیزم سلام

شما همیشه به من لطف داشتید و دارید . ولی من شرمنده شما هستم که کوتاهی می کنم و دیر به دیر بهتون سر می زنم . باید منو ببخشید چون دیگه فعلا نمی تونم به وبلاگ نویسی ادامه بدم . مشکلی هست که نمی تونم بگم . معلوم نیست که دیگه کی بتونم برگردم . ممنونم که تا اینجا منو همراهی کردید .

بدرود

+ نوشته شده در  دوشنبه دوازدهم شهریور 1386ساعت 20:33  توسط مرجان | 
 

سلام دوستان

ببخشید که دیر آپ کردم راستش آپلود کردن 100 تا عکس برام راحت نبود .

امیدوارم خوشتون بیاد .

از دوست خوبم ماهان که بهم کمک کرد تشکر می کنم .

اگر خواستی به آدرس ایمیلم عکس برام بفرستید .

تقدیم به دوستان گلم

 

 

 دوستان عزیز ادامه عکس ها را در ادامه مطلب ببینید .

امیدوارم خوشتون اومده باشه .

موفق باشید

بای

 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و سوم خرداد 1386ساعت 10:48  توسط مرجان | 
 

ناامیدی به دلم هجوم آورده ؛ دلم مرده

دوستان تا به حال شده دل مرده بشین در عین امید ناامید بشین ؟! می دونم وبلاگ من امید به زندگی است اا امروز دلم پر از نا امیدی .نمی دونم چرا تا میام یه جورایی به خودم ایمد بدم کوله بار غمم را قایم کنم به همه امید بدم . نا امیدی از راه می رسه ، تنم و جونم و وجودم را می گیره ، تا می خوام با وجودی ، وجودم و تازه کنم به دلم امید بدم ، همون وجود تمام وجودم را پر ناامیدی می کنه . راستش دیگه خسته شدم از اینکه هی به خودم امید دادم . دیگه نمی خوام به خودم دروغ بگم می خوام برای همیشه دیگه ناامید بمونم . یادتونه قول دادم حالا که باز برگشتم برای همیشه بمونم و وبلاگ نویسی را ادامه بدم ؟ اما راستش را بخواین  حسابی بریدم دیگه از این همه نامردی ، نا رفیقی خسته شدم از اینکه دوستام بهم بگن دوستم دارن اما از پشت بهم خنجر می زنن ، نارفیق می شن ، امیدم را ناامید می کنن . خسته شدم خسته شدم خسته شدم خسته شدم .خسته شدم خسته شدم خسته شدم . 

روی قبرم بنویسید کبوتر شد و رفت

زیرباران غزلی خواند ، دلش تر شد و رفت

چه تفاوت که چه خورده است غم دل یا سم

آنقدر غرق جنون بود که پرپرشد و رفت

روز میلا : همان روز که عاشق شده بود

مرگ با لحظه میلاد برابر شد و رفت

او کسی بود که غرق شدن می ترسید

عاقبت روی تن ابر شناور شد و رفت

هر غروب از دل خورشید گذر خواهد کرد

دختر ساده که یک روز کبوتر شد و رفت

 

چه غریب ماندی ای دل ، نه غمی ! نه غمگساری !

نه به انتظار یاری ! نه زیار انتظاری !؟

غم اگر به کوه گویم بگریزد و بریزد !

که دگر به این گرانی نتوان کشید باری .........!

در ضمن از دوست بسیار خوبم ماهان ممنونم که این عکس ها را در اختیارم گذاشته

آدرس وبلاگش اینه :شــــعــــرهـــای عــاشــقـــانــه

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هفتم اردیبهشت 1386ساعت 10:52  توسط مرجان | 
 

 تقدیم به کسی که بیشتر از هرکسی و هرچیزی دوستش دارم

گفته بودم اگه برگردی دوباره

غم میره از دل و تاریکی میمیره

بعد تو بی تو نشستم تا یه روزی

دستای سردمو دست تو بگیره
اومدی اما دیدم دست تو سرده
گفتی اون روزا دیگه برنمی گرده
اومدی اما دیدم دست تو سرده
گفتی اون روزا دیگه برنمی گرده

گفته بودم اگه بر گردی می بینی

نقش غم ها را تو آئینه چشمام

می دونی اینجا تو این خونه غمگین

رنگ بی رنگی گرفته بی تو دنیام

اومدی اما دیدم دست تو سرده

گفتی اون روزا دیگه برنمی گرده

اومدی اما دیدم دست تو سرده

گفتی اون روزا دیگه برنمی گرده

گفته بودم اگه بر گردی می بینی

روی این پنجره ها اسم تو مونده

قصه اومدنت باز منو تنهاااا

توی این تاریکی شبها کنشونده

بی تو بودن لحظه جبر منه

صبر ایوب زمان صبر منه

خونه بی توخونه نیست قبر منه

بیا تا اون روزهای خوبم بیاد

دست من گرمیه دستات را می خواد

غم تو جونمو آتیش می زنه

گفته بودم اگه برگردی می بینی

روی این پنجره ها اسم تومونده

قصه اومدنت باز منو تنهاااا

توی این تاریکه شبها کشونده

بی تو بدون لحظه جبر منه

صبر ایوب زمان صبر منه

خونه بی تو خونه نیست قبر منه

بیا تا اون روزای خوبم بیاد

دست من گرمیه دستات را می خواد

غم تو جونمو آتیش می زنه

گفته بودم اگه برگردی می بینی

نقش غم ها راتو آئینه چشمام

می دونی اینجا تو این خونه غمگین

رنگ بی رنگی گرفته بی تو دنیام

اومدی اومدی اما دیدم دست تو سرده

گفتی اون روزادیگه بر نمی گرده

اومدی اومدی اما دیدم دست تو سرده

گفتی اون روزادیگه بر نمی گرده  

 

 

اگر میخواهید مردی نمونه باشید باید بدانید که:

1- زنان باید درک شوند.نیازها و عواطف و حضور او را درک کنید.شما باید شادی و ناراحتی و سر زندگی و کسالت و همه حالات او را درک کنید .

2- زن با صحبت کردن آرام میشود.همین که شروع به تعریف کردن میکند انگار که مسایلش به بهترین صورت حل میشود.هرگز او را از تعریف کردن و صحبت کردن باز ندارید.

3- گوش کنید. فراوان و فراوان به حرفهایش گوش کنید. وانمود نکنید که دارید به حرف هایش گوش میکنید بلکه واقعا به  حرفهای او دقت کنید.گوش کردن به صحبتهای زن بذر صمیمیت را در دل شکننده او میکارد.هنگامیکه صحبت میکند صمیمانه و با مهر و محبت نگاهش کنید و به حرفهایش دقت کنید.

4- راه حل ندهید.سریع پیشنهاد و راه حل ندهید.زن نمیگوید که شما مشکل را حل کنید.او میگوید چون فقط میخواهد که گفته شود.و نه اینکه به سرعت مسئله حل شود.اگر میگوید سرم درد میکند نگویید برو دکتر.بگذارید به صحبتش ادامه دهد.

5- زن به توجه شما نیاز دارد .به او توجه کنید.به نیازهایش . به لباسهایش. به صورتش. به آرایش جدیدش.به ....به فعالیتهای روزانه اش و به صبوری و اخلاق نیکویش. به تبسم و اخم او به همه چیز ...

6- به مهمانی که میروید بین مردم غرق نشوید و هر از گاهی به دنبال او نیز بگردید . هم توجه کنید و هم به او فضا بدهید.او کفشی جدید خریده و از شما نظر میخواهد شما به او میگویید کفش خوبی است . او میداند که کفش خوبی خریده او میخواهد بشنود که " فوق العاده است"

7- زن مرد را مقتدر دوست دارد .مرد نباید ابراز ضعف نماید حتی اگر ضعیف باشد.دست کم نشان دهید که مقتدر هستید.با شخصیت و محترم باشید.ورزش کنید و خرابی های خانه را به سرعت اصلاح کنید.مسوولیت پذیر باشید.

8- زن دوست دارد که به او احترام بگذارید.به او احترام بگذارید.تنها خدا میداند که احترام گذاشتن به او چقدر برایش لذتبخش است. مرد و زن در جلوی در ایستاده است . زن واقعا" لذت میبرد اگر شما به او بگویید اول شما بفرمایید. آری به همین سادگی .

هرگز زن را در برابر دیگران سرزنش نکنید حتی اگر اشتباه مسلمی مرتکب شده باشد.

9- زن به اعتبار نیاز دارد.زن را یکی از معتبرترین  فرد خانواده معرفی کنید.البته بدون لطمه زدن به شخصیت خودتان.

10- به همسرتان قوت قلب بدهید.به او اطمینان دهید که دوستش دارید.به زبان بیاورید و بگویید دوستت دارم . عزیزم دوستت دارم. اری همین جمله را به زبان بیاورید . نگویید این کلمه لوس است.به او بگویید خانه بدون او روح ندارد. این جملات به زن قوت قلب میدهد که او  در کانون عشق و محبت همسرش واقع شده است.

 

چند نکته به اقایان  برای حمایت عاطفی از همسرانشان

اگر میخواهید که همسرتان همواره زنی با طراوت و سرزنده و مادری سنجیده و مهربان برای فرزندتان باشد تصور نکنید که مجبورید بهای سنگینی برای حصول به این نتیجه بپردازید.فقط کافیست دقایقی را دقیقا" به حرفهای او گوش دهید.

1- وقتی احساس میکنید  همسرتان ناراحت است منتظر حرف زدن او نمانید.اگر شما آغاز گر صحبت باشید 50 درصد ناراحتی اش را از بین برده اید.نگذارید سکوت طرفین فضای سنگینی بر خانه حاکم کند

2- وقتی به او اجازه صحبت میدهید بدانید ناراحت شدن از اینکه او چرا ناراحت است کمکی به حل مسئله نمیکند.

3- از قطع کردن صحبت او جلوگیری نکنید

4- وقتی نمیدانید چه بگویید حرفی نزنید.اگر نمیتوانید حرف مثبتی بزنید و اگر به هر دلیلی نمیتوانید جانب احتیاط را نگه دارید بهتر است ساکت بمانید

5- اگر همسرتان قصد صحبت نداشت با طرح سوال او را به صحبت وادار نمایید.

6- احساسات او را اصلاح نکنکید . و در مقام داوری بر نیایید

7-  تا حد امکان ارامش خود را حفظ کنید .واکنش نشان ندهید. چرا که اگر برای لحظه ای کنترل خود را از دست بدهید قطعا" شما بازنده خواهید بود و البته پشیمان!

 

 

نکاتی که در بالا ذکر شد شاید در نگاه اول بسیار ساده و سطحی و بی اهمیت جلوه کند ولی باور کنید که با رعایت همین نکات ساده ( و البته بی هزینه ) بسیاری از مشکلات مربوط به نبود صمیمیت بین همسران حل میشود.

 

 موارد بالا برای آقایان است  . به همین  صورت نکاتی هم وجود دارد که خانمها باید رعایت کنند  که به رعایت انها از سوی خانمها و رعایت نکات بالا از سوی آقایان قطعا" صمیمیت در زندگی پر رنگ تر خواهد شد .آری صمیمیتی که  اگر در خانه حاکم باشد همه مشکلات  کم رنگ میشوند و حاضر نخواهید بود که انرا با دنیا عوض کنید.

مگر ما از زندگی چیزی جز صمیمیت و یکدلی و فضایی با عشق و محبت میخواهیم؟ مگر نه اینست که حتی ان کسی که بدنبال کسب ثروت است هدفش رسیدن به آرامش  است؟

+ نوشته شده در  دوشنبه دهم اردیبهشت 1386ساعت 10:46  توسط مرجان | 
 

ای خالق طبیعت و ای دگرگون کننده زمان ؛ اکنون که در یکی از روزهای بهاریت سر به نیایش و سجده می برم و از تو می خواهم که این بنده عاصیت را دریابی و او را از اقیانوس بیکران نعماتت بهمره مند سازی . ای پیوند دهنده قلبها ، می دانم که هیچم و سر هیچ به خود می پیچم ، پس تو مرا دریاب کهاسیر این دنیای خاکی نباشم ، ای ناجی گناهکاران در جایی که چشمهای من به دنبال نوری است که سر منبعش تو هستی ، پس مرا از گزند تمام حوادث که در سد راه است محفوظ و مصون بدار . ای شادی بخش روح انسان ، در غروب زندگی به فکر طلوع دیگرهستم ، پس این طلوع را بر ما ارزانی دار و در رزق و روزیت را پر برکت نصیبمان بگردان . ای برپا کننده رستاخیز ، وقتی به مرگ می اندیشم و از او هیچ هراسی ندارم ؛ ولی وقتی یاد دوری از بهشتت می اوفتم ترس بر وجودم غلبه می کند ، این ترس را همیشه در وجودم ماندگار بگذار و مارا از هرگونه خطا محفوظ بدار . ای در هم کوبنده ظلم ، مارا از گزند ظالمین در امان بدار.

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه چهارم اردیبهشت 1386ساعت 11:0  توسط مرجان | 
 

خواستم تا بار ديگر چیزی بنويسم
قلم نعره کشيد ... کاغذ پاره شد ... افکارم در هم گرديدند ...
همه از من تقاضای سکوت کردند .
قلم ميدانست که بايد شرح دردها و غمها را بصورت کلمات نقاشی کند .
کاغذ می دانست که در زير سطور غم و اندوه محو می شود .
و ... افکارم ميدانستند که از در همی همانند زنجيری سر در گم می شوند .
و من خاموش سکوت را برگزيدم .
اما ....
چشمانم سکوت مرا با اشک معاوضه کردند .
و قطره های اشک و اندوه دل
مثل باران بهار
ارمغان کوير گونه ها شدند .
  

       

سرنوشت سه دفعه بهت دروغ ميگه؟!
اولين بار وقتي به دنيات مياره...
دومين بار وقتي عاشقت ميکنه...
سومين بار هم زندگي رو ازت ميگيره تا بفهمي همش خواب بود و بس... 

 

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و هشتم بهمن 1385ساعت 10:21  توسط مرجان | 

 

سلام به همگی دوستان خوبم

من برگشتم بعد از مدتها غیبت . که شاید اغلب شما بدونید چرا این مدت نبودم . خوب به هر حال من دوباره اومدم و می خوام به وبلاگ نویسی ادامه بدم و چیزهایی بنویسم که شما خوشتون بیاد و به دردتون بخوره . می خوام مثل گذشته به وبلاگ هاتون سر بزنم و ازمطالب وبلاگ هاتون استفاده کنم ؛ توقع دارم شما هم مثل گذشته به من سر بزنید و من را مثل گذشته مورد لطف خودتون قرار بدین .

اینجا جا داره که از عرشیا بابت زحمتی که برای ساختن قالب وبلاگم کشیده نهایت تشکر را داشته باشم . «دوستی که هیچ وقت منو تنها نگذاشت»

 

خوب حالا می خوام یه سری مطالبی بنویسم که شاید به درد زندگی هممون بخوره . امیدوارم خوشتون بیاد و ازش استفاده کنید .

 

 

«بیشتر مردم می ترسند چیزی بخواهند ، و وقتی می خواهند ، به اندازه کافی اصرار نمی ورزند . این خطاست . »

 

 

«اشخاصی که صبر می کنند تا اوضاع و شرایط عالی از راه برسد هرگز کاری را به انجام نمی رسانند . زمان مطلوب برای عمل همین حالاست !»

 

 

«اگر می خواهی در زندگی موفق شوی ، باید مطمئن باشی که حق انتخاب نداری . »

 

 

«محتاطی ؟  این به تو کمک خواهد کرد تا از خطاهای بسیار برحذر بمانی . فقط مراقب باش تا تو را از مجالهای نیکوی بیشماری بازندارد. »

 

 

«اگر ندانی به کجا می روی ، احتمالا به هیچ جا نخواهی رسید . »

 

 

«کلام شفاهی گذراست ، اما کلام مکتوب دائمی است . »

 

 

«آنچه بیشتر مردم ـ  یا دست کم افراد نا موفق ـ از آن بی خبرند این است که زندگی دقیقا به ما همان چیزی را می دهد که می خواهیم. پس نخستین کاری که باید کرد این است که دقیقا آنچه را که می خواهی در خواست کنی . اگر تقاضای تو مبهم باشد ، آنچه به دست می آوری همانقدر درهم و برهم خواهد بود . اگر حداقل را بخواهی ، حداقل را به دست خواهی آورد . »

 

 

«اگر چیزی نخواهی چیزی هم بدست نخواهی آورد . »

 

 

«به رغم هر شغلی که انتخاب کنی ، مهمترین کاری خواهد بود که در زندگی به انجام خواهی رساند . نامش کار کردن با خویشتن است .»

 

 

 

« شرایط بیرونی به راستی چندان مهم نیست . این را خوب به خاطر نگاه دار : همه رویدادهای زندگیت آیینه یی است که اندیشه هایت را باز می تاباند .»

 

 

« پس اگر می خواهی زندگیت را عوض کنی ، باید از عوض کردن اندیشه هایت آغاز کنی . »

 

 

« شاهکارهای بزرگ فقط توسط کسانی آفریده شده اند که به قدرت ذهن ایمان داشته اند . افراد موفق هیچگاه نمی گذارند که اوضاع و شرایط بیازاردشان . »

 

 

« بزرگترین محدودیتها ، حدودی است که انسان بر خویشتن تحمیل می کند ؛ و از این رو ، بزرگترین مانع کامیابی ، مانعی ذهنی است . حد و مرزهای ذهنی ات را بگستر تا حد و مرزهای زندگیت را بگستری . محدودیتهایت را منفجر کن تا محدودیتهای زندگیت را منفجر کنی . اوضاع و شرایط زندگیت چنان دگرگون خواهد شد که گویی با سحر و جادو . »

 

 

« راز هر هدف این است که هم جاه طلبانه باشد ، هم قابل دسترس . »

 

« نباید از گسترش حد و مرزهای ذهنی ات بهراسی . »

 

 

« اگر جوانان می دانستند و اگر پیران می توانستند ! »

 

 

« پس باید جراتش را داشته باشی که بی درنگ عمل کنی . »

 

 

«نخست بخواه ، آنگاه صبر کن . چندی نخواهد گذشت که پاسخ خواهد آمد.»

 

 

امیدوارم سودمنو واقع شده باشد . دوستان گلم ممنونم که به من سر زدید .

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و یکم دی 1385ساعت 9:48  توسط مرجان | 
 

سلام به همه دوستان خوبم

من این آپ را بهتون خبر نمی دم چون خبر خوشی نیست

هرکس که سر بزنه خودش می بینه

همونطور که می دونید خیلی وقته که به وبلاگم سر نزدم و نتونستم آپ کنم

و متاسفانه بازم باید بگم که فکر نمی کنم حالا حالا ها هم بتونم آپ کنم

من حالم اصلا خوب نیست همینقدر بدونید که نمی تونم فعلا نمی تونم آپ کنم

ولی گاهی وقتی به وبلاگم سر می زنم

تا بازگشتی دو باره

 

خداحافظ

 

اگه دیگه نیومدم حلالم کنید

هر بدی از من دیدیدمنو به بزرگواری خودتون ببخشید

+ نوشته شده در  سه شنبه شانزدهم آبان 1385ساعت 16:33  توسط مرجان | 
 

سلام به همه دوستان خوبم

بعد از مدتی طولانی بازم برگشتم تا دوباره آپ کنم و حرف های دلمو بزنم . دیروز وقتی به وبلاگم خوب نگاه می کردم دیدم که چقدر دوستان خوب و با محبتی هستند که همیشه منو همراهی کردند . حتی وقتی که من دیگه آپ نکردم بازم منو تنها نگذاشتند. چیزهای مختلفی نوشتم و اونها خوندن و نظر دادند. ( حرف های دلم ، حکایت ها ، شعر نو ، شعر ها ی عاشقانه ، داستانهای پند آموز ، ضرب المثل ها ، جشن تولدم ، تشکر از دوستان خوبم و ...) دوستان من همه جوره منو وبلاگم را تحمل کردند. هدف من از وبلاگ نویسی پیدا کردن 100 یا 150 دوست نبوده ؛ داشتن نظر های زیاد نبوده ؛ نمی خواستم فقط نظر جمع کنم ؛ به هیچ عنوان قصد رقابت هم نداشتم ؛ طی یه برانامه ای که پیش اومد و راهنمایی های یه دوست شروع به وبلاگ نویسی کردم ؛ تو اون موقع با خودم تصمیم گرفتم که حرفای دلمو بزنم یا بهتر بگم وبلاگم بشه دفتر خاطرات من ؛ اما دیدم خوب نیست اگه تمام درد و دلهام را این تو بنویسم ؛ شاید برام بد بشه ؛ ازم سوءاستفاده کنن ؛ یا که باعث درد سرم بشه . پس بهتر دیدم که گاهی وقتی حرفای دلمو بنویسم که هم تکراری و خسته کننده نباشه هم توی وبلاگم چیزای بدرد بخور و آموزنده هم پیدابشه . این بود که نوشتم ؛ از کتابها و ... . اما حالا بعد از مدتها که اومدم دوباره بنویسم نمی دونستم چی بگم چی بنویسم . گفتم چیزی باشه که دوباره دوستان خوبم به من سر بزنن و بدونن که من دوباره برگشتم .

حالا هم می خوام اسم تمام دوستانم که تا الان به وبلاگم سرزدن و نظر دادن را بنویسم . و از همینجا از همشون تشکر کنم و از اونهایی که به من سر زدن و من نتونستم جوابشون را بدم و به وبلاگشون سر بزنم عذرخواهی کنم و بگم که من دوباره برگشتم و به وبلاگتون سر می زنم . و خوشحال می شم اگه دوستان محبت کنند وقتی آپ می کنند منو خبر کنند . قول می دم که حتما بهتون سر بزنم.

 

اینم اسم تمام دوستای گلم :

 

عرشیا(شب ایرونی) ـ همسر عرشیا(آرش عمه) ـ مهدی (بهار) ـ زوج عاشق(مجتبی و مرجان) ـ قرمزته(مجتبی) ـ سهیل پرنده ـ احمد رضاجهاندیده ـ متین(دلشکسته) ـ هادی ـ مهدی(عشق) ـ علی(بارش اشک) ـ داداشی مسعود(بوسه محبت) ـ مهدی(عشق و دیگر هیچ) ـ محمد(lovesong ) ـ امید و بیتا ـ سینا(آرزوی شیرین) ـ نسرین(گل پرپر) ـ علی صرفی ـ لیلا(عشولانه من) ـ تدونی(سلامتی) ـ مسعود و زهره ـ علی ماهان(کلبه عشق ماهان) ـ دوتا یکی ـ نیما(ترنج) ـ حرفهای خودمانی ـ سروش ـ رضا(پرنده قفسی) ـ بردیا(شلم شولبا) ـ فرهاد(آفتاب زندگی) ـ G!LAR ـ هومن(ایتالیای دوم) ـ شیما(دختران گندم) ـ نسرین ـ مداد سفید ـ عسل(حسرت عشق) ـ شب طلائی ـ مجید(عشق هرگز نمی میرد) ـ رهگذر ـ سکوت ـ سایه ـ حسین ـ زهره ـ معین و مرجان ـ مجید باحال ـ مرجان(5443) ـ لیلا(عشولانه لیلا) ـ سپیده ـ تنها ـ ساحل ـ اشکان و بابک(اشبک) ـ انسانم آرزوست ـ عاشقت ـ حمید ـ به نام خداوندی که لیلی را عاشق کرد ـ پرستوی عاشق ـ مهیار ـ الهام و یاسین(عشق افسانه ای) ـ علی(آهنگ ، ودیئو ، کلیپ های جدید) ـ حامد(عشق و زندگی) ـ همدم(ساده دل) ـ آذر ـ م(بال پرواز) ـ طیبه(پاکی پولکهای نگاهم) ـ یکی مثل من(سوسک سیاه) ـ پدرام(دوست خوب) ـ حامی ـ مهدی(تا اطلاع ثانوی عشق تعطیله دیگه) ـ دپ مصطفی(بهترین دانلود ها) ـ حدیث عشق ـ مرجان(فانوس) ـ مریم ـ سید(همه چیز از همه جا) ـ ستاره ـ محمود(بیا تا قدر یکدیگر بدانیم) ـ مجید(عکس های زیبا) ـ امیر علی(غمگین) ـ نیما(پرنده قفس) ـ هردی ـ اکبر رشیدی ـ کیوان ـ محمد ـ علیرضا ص کاشان ـ مرجان(marmary1) ـ ساسان ـ پسر تنها ـ مونا(امدادگر) ـ سارا و محمد ـ محمد(شبکه عشق) ـ شیما ـ مسعود(عشق آبادان) ـ علی(در آغوش خداوند) ـ ماندانا آبراهامی ـ احسان ـ سید مجد ادین حسینی ـ پسرک تنها ـ آرش (1194) ـ آناهیا(ناجی) ـ همیشه تنها ـ کمال ـ عاشقان نوروزعاشقان ایران ـ مرتضی صالحی ـ سپیده (3sm) ـ پرستوی عاشق(ترانه پرستو) ـ سحر ـ عشق و زندگی(حامد001) ـ سلطان عشق(غروب تلخ2000) ـ مسعود(سفیر عشق) ـ رضا(MRZ) ـ عصر ارتباط(VISHKI) ـ تینا(تینا100) ـ امیر(1732002) ـ مصطفی(nighteshgh) ـ مهسا ـ هومن(ماه) ـ پسرکوهستان ـ ملیحه(یاس مهربون) ـ نبی اله توسلی ـ مارکوپولو ـ وحید ـ حاج مسعود ـ علی احمد رحیمی ـ جواد(ادبی) ـ گربه سیاه ـ و همه دوستانی که احتمالا نامشون قید نشده .

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه ششم مهر 1385ساعت 10:16  توسط مرجان | 

 

اول از همه تولد آریا جون را به عرشیا و همسرش تبریک می گم .

و از عرشیا تشکر می کنم که بازم به کارش ادامه می ده و مارا تنها نمی زاره .

بعد هم از تمام شما دوستان عزیزم که به من لطف دارید و به وبلاگ من سر می زنید و از محبت هاتون منو بی بهره نمی زارید بی نهایت سپاس گزارم . و باید از همگی شما عذر بخوام بخاطر اینکه توی این هفته ای که پشت سر گذاشتیم و هفته ای هم که الان در آن هستیم . نتونستم بهتون سر بزنم و براتون  پیغام بزارم .

من به خاطر مشکلی که برام پیش اومده فعلا نمی تونم زیاد پشت کامپیوتر بشینم و کار کنم از همتون عذر می خوام و ازتون خواهش می کنم که منو درک کنید .

انشاءالله توی اولین فرصت که روبراه شدم دوباره آپ می کنم و مدام به همتون سر می زنم .

فعلا

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و دوم شهریور 1385ساعت 9:32  توسط مرجان | 
 

بچه ها همه توجه کنید ؛ می دونید که به خاطر بعضی مسائلی که پیش اومده و من زیاد در جریانش نیستم ؛ عرشیا داره وبلاگش را می بنده. فکر میکنم تقریبا همگیتون تا حدودی بدونید. هرکسی که دلش نمی خواد من هم وبلاگم را ببندم و برم برای همیشه ؛ برید به وبلاگ عرشیا و ازش بخوایید که بمونه . می دونید اون داره پدر می شه . برای خانمش دعا کنید . و همگی ازش بخوایید که به خاطر آرش کوچولو که توی راهه وبلاگش را نبنده.

از همتون خواهش می کنم این کار را بکنید .

 این آدرس وبلاگ عرشیاست    http://ariya-joon.blogfa.com

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه پانزدهم شهریور 1385ساعت 7:6  توسط مرجان | 

 

به خاطر اینکه تعداد دوستانی که به من محبت داشتند و در جشن تولدم شرکت کردند زیاد بود و من نمی تونم تک تک ازشون تشکر کنم ؛ به همین خاطر دوباره آپ شدم تا اسم دوستان واقعی و خوبم را بنویسم و از همه اونها سپاسگذاری کنم.

دوستان من شاید پیغام آپ شدن و تولدم را به حدود ۱۰۰ نفر دادم . که می شه گفت لینک همه اونه را در پیوند های وبلاگم گذاشتم .

اما متاسفانه فقط ۸۴ نفر به وبلاگم سر زدند و در جشن تولدم شرکت کردند . (البته بعضی ها دوبار یا سه نظر دادند)

دوستان واقعی و  خوب من که مرا با محبت خود گل باران کردند عبارتند از :

 

خانم ها و آقایان:

پرستوی عاشق ــ سارا و محمد ــ miss- angelina  ــ لیلا (عشقولانه لیلا) ــ حدیث عشق ــ احمد رضا جهاندیده ــ نازگل ــ سهیل (پرنده) ــ علی صرفی ــ آفتاب زندگی آسمان زندگی ــ مهیار ــ مرجان (5443) ــ مجیدباحال ــ سایه ــ سپیده ــ سوسک سیاه ــ مرجان (بوی عشق) ــ پسر تنها ــ عشق و زندگی ــ سکوت ــ یه رهگذر(پارتی بازی) ــ پسر کوهستان ــ فرزاد ــ مجید(عشق هرگز نمی میرد) ــ شب طلایی ــ شهریار(انسانم آرزوست) ــ عسل(حسرت عشق) ــ مداد سفید ــ مجتبی و مرجان ــ معین و مرجان ــ شیما(دختر گندم) ــ هومن(ایتالیای دوم) ــ مرتضی(در آغوش خداوند) ــ مهدی(soogoli ) ــ ساحل ــ اشبک(اشکان و بابک) ــ مرجان(فانوس) ــ علی ماهان ــ ترانه ــ هردی ــ نرگس ــ refex ــ پدرام ــ دانیال(نسیمی از دریا) ــ بردیا ــ علی(دنیای کشتی کج) ــ جواد ــ تنها ــ مهدی(عاشق مریم و سمیرا) ــ دلشکسته ــ داداش رحمان ــ شیدا(شاپرک) ــ محمود ــ علی(آهنگ،ویدئو،کلیپ های جدید) ــ رضا(عشق تا بینهایت)

 

از تمام این دوستان که اسمشون را اون بالا نوشتم بینهایت متشکرم.

 

و یه تشکر مخصوص از داداشی گلم مهدی(عشق) که اینهمه به من محبت داره .

 

من همینجا جلوی همه دوستانم از دوست خوب و مهربانم و یار همیشگیم که داره بابا میشه ازش معذرت می خوام . ارشیا جون داداش گلم منو ببخش . آخه می دونید دوستان ارشیا یکروز قبل از همه شما تولدم را به من تبریک گفته بود و منه احمق و حواس پرت یادم رفت که اسمش را بنویسم و ازش تشکر کنم . اما به گفته خود ارشیا نیاز به تشکر و نوشته شدن اسمش توی اون اسم های بالا نداره . اما من بخاطر اینکه منو ببخشه اینطوری ازش معذرت می خوام و ازش بخاطر محبت هاش تشکر می کنم . می دونید ارشیا تصمیم گرفته وبلاگ نویسی را کنار بزاره و وبلاگش را ببنده . من همیمجا ازش خواهش می کنم این کار را نکنه . چون من اونو دیر پیدا کردم و نمی خوام زود از دستش بدم .

 

و متاسفانه کسانی که انتظار دیدنشون را در جشن تولدم می کشیدم ؛ نیومدند و من را چشم به راه گذاشتند . از بعضی دوستان توقع داشتم که به من دوستیشون را ثابت کنند که متاسافانه حالا فهمیدم که چه کسایی دوستای واقعی من نیستند .

 

 

من با اینکه انتظار داشتم که ایمیلم پر از کادو بشه و نظرات وبلاگم پر نظر دوستان اما خوب بدکم نیست . به خاطر اینکه در حد توقعم نیست یه کم حالم خوب نیست . منو ببخشید یه چند روزی نمی تونم یعنی حس و حال آپ کردن را ندارم .

 

دوستان من از همه شما معذرت می خوام هرکسی که از من رنجیده یا اگه من جسارتی کردم منو ببخشید . راستش فعلا نمی تونم دیگه با کسی تبادل لینک داشته باشم چون باید بتونم به همه دوستانم سر بزنم . از دوستانی هم که نظر دادن و من نتونستم جواب بدم هینجا معذرت می خوام . راستش اگه ارشیا بره من هم از وبلاگ نویسی خداحافظی می کنم .دوستان همگی منو ببخشید .

 

بچه ها فعلا خداحافظ

+ نوشته شده در  دوشنبه سیزدهم شهریور 1385ساعت 7:51  توسط مرجان | 

 

سلام بچه ها

امید وارم همتون خوب و خوش باشید .

بچه ها من امروز تولدم .

۱۱/۶/۱۳۵۷

پس باید بگم مرجان خانم تولدت مبارک .

بعدش برای خودم کلاس بزارم و بگم :

االهی 100 ساله شی ، نه 120 ساله شی ، نه 120 سال کمه ، همیشه زنده باشی .

خوب حالا هرکی که دوست واقعی و خوب منه به من تولدم را تبریک بگه .

اه زود باشید دیگه بگو بگو بگو آهان آره بگو

 

هرچند شاید گفتن این حرف درست نباشه اما من پرروام می گم

چی بهم کادو می دین ؟

من کادو می خوام یالا

راستی می دونین من عاشق عکس هستم . هر جور عکسی که باشه ( پرنده ، عاشقونه ، غمگین ، شاد ، منظره و  .....)

پس دست به کار بشید.

هر کی منو دوست داره ، کادوی تولدم برام عکس بفرسته . من منتظرم ها ببینم ایمیلم چه خبر می شه ها .

ایمیلم هم که حتما می دونید maarrjjaan_m2@yahoo.com

خوب من می رم ببینم توی ایمیلم چه خبره . خالی نباشه ؟ روز تولدم دوست ندارم گریه کنم ها.

راستی بفرمایید کیک تولدم را میل کنید                نوش جان

 

راستی کی میخواد بدونه من چند سالم شده ؟

البته شاید بعضی هاتون بدونید .

خوب پس خودم می گم . من از اون دسته خانوم هایی هستم که سن واقعیم را می گم نه کم می کنم نه زیاد .

من امروز وارد 29 سالگی شدم . مبارکه انشاء الله . برام دست بزنید . بوسم کنید ، تولدم را تبریک بگید .

 

وای پیر شدم آره     نه بابا جوونم هنوز  تازه آدم باید دلش جوون باشه .

خوب دیگه بسه پر حرفی کردم

من منتظر هدایاتون هستم .

بای

 

+ نوشته شده در  شنبه یازدهم شهریور 1385ساعت 5:0  توسط مرجان | 

افق

به جوابی هم رسیدی

انقدر

آسمونارو

تقسیم بر

زمین کردی؟

 

 *************************************************************

 

چقدر درصد اومدنت زیاده !

کی حساب می کنه

که هیچ وقت هم نمی آی ؟

 

*************************************************************

 

نگاهط

اینجوری !

بیشتر به دل می شینه

اشتباه از من بدون نونه

 

*************************************************************

 

درخت

سبزی خودشو

به رخ زمین کشید

زمین از خجالت آب دهانشوقورت داد

درخت مرد

 

*************************************************************

 

خبر رسون که قاصدک باشه

نشونی

دست خط باد

 

*************************************************************

 

سیمرغ دارم

و

به هوای دیدنت

سر کوچتون تخم مرغ فروشی زدم

 

 *************************************************************

 

خاطرات شیرین

چسبون شده

و

پای فرهاد تو گل مونده

 

 *************************************************************

 

می دونم زیر سر خورشیده

زمین چرخید

ماه من رفت

 

 *************************************************************

 

الاکلنگ

فرق

من

و

تو

رو

خوب

می دونه

 

 *************************************************************

 

کدوم

هلال احمر

می تونه

قرص

(MAH)

رو برام بیاره

 

 *************************************************************

 

یا تو دریا غرق می شم

یا از کوه پرت

پا تو کفش خورشید کردم

 

 *************************************************************

 

همه کندوهای عسل

از شیره جون

پیرمرد دیابتی ساخته شده که

عاشق ملکه ست

 

 *************************************************************

 

نه یکی

نه دوتا

چهل تا کلاغ

خبر آوردن قراره برگردی

 

 *************************************************************

 

DNA های من

ادامه موهای تو

شونه که می کنی

سندرم داون

می گیرم

 

*************************************************************

 

وقتی

تاریخ انقضا

ندارم (هزارسال بعد تو )

چه فرقی می کنه

استاندارد باشم یا نباشم

 

 *************************************************************

 

وقتی که تمام کشتیهام

غرق شد

نمی دونستم

روزی تمام اقیانوسهای دنیا هم خشک می شه

 

 *************************************************************

 

چاق ترین

ماه ماه

فقط کمی

زمان بیشتر خورده بود

 

 *************************************************************

 

مسیر

تکراری اتوبوسها

منو

به کشتی دزدان دریایی کشونده

 

 *************************************************************

 

از حسودی

چشمای سیاهت

خبر نرسوند

شد پیامبر کلاغا

 

************************************************************* 

 

پیر . نه

عصاش سفید شده بود و

چون خط بریل نمی دونست

از ستاره ها

هیچی نمی فهمید

 

 *************************************************************

 

هر چی لاک می گیرم

بازم پر خروس بیرونه

دیگه اشتباه نمی کنم

قلت کردم

 

 *************************************************************

 

ابوالهول

عاشق شد

آدم نشد

جنگل هم

سلطان عاشق می خواد چه کار

 

 *************************************************************

 

مونده آدم بشه

یا شیر

خواب آدم بودن

برده اونو

اهرامونیل

 

************************************************************* 

 

قرمز

بود نارنجی شد

نه سبز

بنفش

نیلی

آبی

آفتاب پرسته دیگه

پشت رنگین کمون کمین کرده

حالام زرد شده

 

 *************************************************************

 

آفتاب پرست عاشق ماه

به شب چسبیدو

سیاه شد

 

 *************************************************************

 

زیارت

ته کوچتون

نشره کدوم امامزادس

که هرچی دخیل می بندم یکی دیگه

بر می داره

همش اشغاله

 

 *************************************************************

 

زاغ سیای کوچتونو

چوب

نمی زنم

باهام رفیق شده

 

 *************************************************************

  

یه کم

سر به زیر تر باش

خورشید

همیشه

بالاسر کوچتون

می گیره

 

 *************************************************************

 

انگار کوچتون

میونبر همه راه هاست

که

شمال و

شرق و

جنوب و

غرب

همه ته کوچتون جمع شده

ناخدا که

کشتیش به جوی وسط کوچتون نشسته

تا خدا

پنچر نکنه خوبه

 

 *************************************************************

  

جاده ابریشم هم

اونجا که از کوچتون گذشت

پروانه شد

 

*************************************************************

 

شعر های آقای پیمان گرامی تمام شد اما این کتاب دو بخش داره اگه دوست داشته باشین من بخش دومش که نوشته سید مصطفی جعفری است را براتون می نویسم .                                منتظر باشید

+ نوشته شده در  چهارشنبه هشتم شهریور 1385ساعت 6:9  توسط مرجان | 

این اشعاری که می خونید ؛ شعر نو هست و نوشته آقای پیمان گرامی . هرکسی که این شعر ها را خونده یه جوری از این شعر برداشت کرده . راحت تر بگم این شعر ها طوریه که می شه هر کس منظور خاصی از اون بگیره . حالا ببینم که هر کدوم از شما ها از این اشعار چطور برداشت می کنید.

 

در ابتدا خدمتتون عرض کنم این شعر ها به صورت عامیانه نوشته شده و من عینا همانطور که نوشته شده برایتان می نویسم .

 

                                                                

 

 

مامانم همیشه

شبا که ماهو  به آسمون کک می زنه

منم چشماشو که تو دفترمی کشم ،

ماه و ماه و ماه و ...

 

 

***************************************************************

 

سرمو زیر آب می کنی ؟

از وقتی دل به دریات زدم

دوزیست شدم

 

 

***************************************************************

 

 

گیرم خورشید را گرفتی

دلیل نمی شه

ماه باشی 

 

 

****************************************************************

 

 

پیراهنت قرمز بود

ایستادم تاسبز شه

علفهای زیر پام

 

 

*****************************************************************

 

 

یه عمر فکر می کرم

لامپ سر ایوون ماهه

تا

یه شب برق رفت

 

 

 ****************************************************************

 

مترسکه

با کلاغا رودرواسی داشت

دید چاره ای نداره

رفت آدم شد

یه گوشه ایستاد

زاغ مردمو چوب زد

 

 

****************************************************************

 

 

دیگه

در دسترس نیستم

کی زنگ زد

فوت کرد

خاموش شدم ؟

 

 

****************************************************************

 

 

ماه اسفند

مثه بهمن

روسرم خراب شد

موندم

با

فروردین بدون ماه

 

 

***************************************************************

 

 

فقط

ماهیا

می فهمن که گاهی

نم نم

از آسمون

اشک تمساح می باره

 

 

****************************************************************

 

 

دست از پا

دراز تر که

برگشتم

هیچ کدوم لباسام

اندازم نبود

 

 

****************************************************************

 

 

رستم ؟

نه

نوشداروی تاریخ گذشته کار دستم داده

 

 

*****************************************************************

 

 

سارق خورشید

صبح نشده

با یه صورت ماه گرفته

خودشو تحویل داد

 

 

***************************************************************** 

 

 

نیوفتی پش کوه ها

اینقدر

ادای خورشید و در میاری

 

 

*****************************************************************

 

 

تیتر روزنامه ها

(فرهاد دستگیر شد)

تیشه را گذاشتم کنار

با بلدزر به جون کوه افتادم

 

 

*****************************************************************

 

 

سفر قندهار رو که

به جون خریدم

فهمیدم

طالبان

تو همه جا هستن

 

 

*****************************************************************

 

 

آیینه ها رو که

تو سرم خرد کردی همه

AMBULANCE ها

خراب

شدن

قبرستون هم که

دیر نمی شه

 

 

 ****************************************************************

 

 

همه فکر نون

و

من

دست به دامن

دون کیشوت خربزه فروش

 

 

****************************************************************

 

 

ایستگاه

اتوبوس

رو سوار شد

رفت

خیابون هم

تو طرح

فرودگاه

رفت

.

.

.   

 

 

 

این اشعار ادامه دارد

+ نوشته شده در  شنبه چهارم شهریور 1385ساعت 9:40  توسط مرجان | 

عید سعید مبعث بر تمام عاشقان مبارک

+ نوشته شده در  دوشنبه سی ام مرداد 1385ساعت 6:51  توسط مرجان | 

وقتی که دل ارزش خودش را از دست بدهد ...

وقتی چشمهایت دیگر اشکی برای ریختن نداشته باشند...

وقتی دیگر قدرت فریاد زدن را هم نداشته باشی ...

وقتی دیگر چه دل تنگت می خواست گفته باشی ...

وقتی دیگر دفتر و قلم هم تنهایت گذاشته باشند...

وقتی از درون تمام وجودت یخ زده باشد ...

وقتی چشم از دنیا ببندی و آرزوی مرگ بکنی ...

وقتی احساس کنی که دیگر هیچ کس تو را درک نمی کند ...

وقتی احساس کنی که تنها ترین تنها ها هستی ...

وقتی باد تمام شمع های روشن اتاقتو خاموش کند ...

چشمهایت را ببند

                 

                         و از ته دل بخند

 

که با هر لبخندت روحی خاموش ، جان دوباره می گیرد و درخت پیر دوباره جوان می شود .


لحظه هاست که آدمی را هیچ و پوچ می کند

لحظه هاست که انسان را فرسوده و خسته از زندگانی می کند

لحظه هاست که عمر مارا به پایان می رسانند

لحظه هاست که اتسان را فریب می دهند

بیایید از پس لحظه ها بگزریم

به امید لحظه بعدی زندگی نکنیم

اینگونه بی اندیشیم که انگار لحظه بعدی پس راه مانده است

و از همین لحظه لذت ببریم

نه به امید لحظه بعدی

 


 

 

 

فکر بلبل همه آنست که گل شد یارش

                                                  گل در اندیشه که چون عشوه کند در کارش

دلربایی همه آن نیست که عاشق بکشند

                                                       خواجه آنست که باشد غم خدمتکارش

 


بی طاعت حق ، بهشت و رضوان مطلب

بی خاتم دین ، ملک سلیمان مطلب

گر منزلت هر دو جهان می خواهی

آزار دل هیچ مسلمان مطلب


وا فریادا از عشق ، وا فریادا

                                                                        کارم به یکی طرفه نگار افتادا

گر داد من شکسته دادا ، دادا

                                                                    ورنه من و عشق هرچه بادا بادا

در کعبه اگر دل سوی غیرست ، ترا

                                                          طاعت همه فسق و کعبه دیرست ، ترا

وردل بخدا و ساکن میکده ای

                                                             می نوش که عافبت بخیرست ، ترا

وصل تو کجا و من مهجور کجا

                                                                     در دانه کجا ، حوصله مور کجا

هر چند ز سوختن ندارم باکی

                                                                         پروانه کجا و آتش طور کجا


از شبنم عشق ، خاک آدم گل شد

                                                             شوری برخاست ، فتنه ای برپا شد

سرنشتر عشق بر رگ روح زدند

                                                             یک قطره خون چکید و نامش دل شد


بازآ ، بازآ ، هر آنچه هستی بازآ

                                                                   گر کافر و گبر و بت پرستی بازآ

این درگه ما درگه نومیدی نیست

                                                                     صد بار اگر توبه شکستی بازآ


ما دل به غم تو بسته داریم ای دوست

درد تو به جان خسته داریم ای دوست

                                                گفتی که به دلشکستگان نزدیکیم                                

                                              ما نیز دل شکسته داریم ای دوست

 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و هفتم مرداد 1385ساعت 8:32  توسط مرجان | 

برای تو و خویش

چشمانی آرزو می کنم

که چراغ ها و نشانه ها را

در ظلمات ما

ببیند

 

گوش

که صداها و شناسه ها را

در بیهوشی مان بشنود

 

برای تو و خویش ، روحی

که این همه را

در خود گیرد و بپذیرد

 

و زبانی که صداقت خود

مارا از خاموشی خویش

بیرون کشد

و بگذارد

از آن چیز که ما را در بند کشیده است

سخن بگوییم

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه نوزدهم مرداد 1385ساعت 7:45  توسط مرجان | 

میلاد با سعادت حضرت علی (ع) را به همه دوستان مخصوصا آقایان تبریک عرض می کنم.

 

روز پدر مبارک

 

 

+ نوشته شده در  جمعه سیزدهم مرداد 1385ساعت 6:17  توسط مرجان | 

 

گوش انسان اصوات کمتر از 16 و بیشتر از 20 هزار بار ارتعاش در ثانیه را نمیشنود با این ترتیب خیلی از صداها در فضا منتشر میشود که گوش انسان قادر به درک آنها نیست ولی حشرات و حیوانات پاره ای از آنها را درک میکنند . پس بسا جانورانی که ما آنها را خاموش تصور میکنیم ، در حالی که با خود فریاد های گوش خراشی دارند .

 

 

پلید ترین گناهان سه چیز است :

  1. کشتن حیوانات .
  2. نگه داشتن مهریه زن .
  3. ندادن مزد کارگر .

 

 

حقوق حیوانات

از امام صادق (ع) نقل است که می فرماید از رسول خدا (ص) شنیده اند که بر گردن انسانها برای حیوانات شش حق است .

 

  1. بیش از طاقت حیوان بر آن بار ننهند و زیاد از قدرتش راه نبرند .
  2. در حالی که بر پشت حیوان سوارند با کسی گفت و شنود نکنند ؛ بلکه از حیوان پایین بیایند و احوالپرسی کنند تا حیوان در این فرست استراحت کند .
  3. در ورود به منزلگاه اولین کار باید آن باشد که آب و علف برای حیوان مهیا کنند .
  4. حیوان را داغ نکنند.
  5. بر سر رویش نزنند.
  6. بهر چشمه یا آبی که رسیدند آب را بر او عرضه کنند .

 

 

 

در روز قیامت

 

هر حیوان یا پرنده یا غیر آن اگر به ناحق کشته شود در روز قیامت با قاتل خود مخامصه میکند .

                                                                                              حضرت محمد(ص)

 

 

مورد ستایش خدا

 

به صورت چهارپایان و هر موجود جانداری نزنید زیرا هر چیزیکه در آن روح دمیده شده است مورد ستایش خداست .

                                                                                              حضرت محمد(ص)

 

 

گودال آب و شتران گم شده

 

فردی از رسول خدا(ص) پرسید : شترانی دارم که در صحرا برای آنها گودالی کنده و پر از آب کرده ام گاهی شتران دیگر که در بیابانها گم شده اند بر سر گودال مزبور میایند و از آن آب میخورند ؛ آیا برای من در این کار پاداشی هست ؟

حضرت محمد(ص) فرمودند : هر کس حیوان تشنه ای را سیراب کند دارای اجر و پاداش فراوانی خواهد بود .

غذایی برای پرندگان

 

هرکس بذری بکارد که از آن پرنده ای بخورد برای صاحب کشت صدقه محسوب میشود.

                                                                                                    حضرت محمد(ص)

+ نوشته شده در  یکشنبه هشتم مرداد 1385ساعت 11:6  توسط مرجان | 

گر ز حال دل خبر داري بگو


ور نشان مختصر داري بگو

مرگ را دانم ولي تا كوي دوست
!راه اگر نزديكتر داري بگو

 

 

 

در طريق عشق خار از پا كشيدن مشكل است
ريشه در دل مي كند خاري كه از پا مي رود

 

 

 

دوستي يك حادثه و جدايي يك قانون است،پس بياييد حادثه ساز و قانون شكن باشيم...

 

 

عشق ، تن به فراموشي نمي سپارد مگر يك بار براي هميشه .
 

جام بلور ، تنها يك بار مي شكنداما شكسته هاي جام ، آ‌ن تكه هاي تيز برنده دگر جام نيست .
 
احتياط بايد كرد

 

عشق بخشنده است، هديه ميكند و توقعي براي دريافت ندارد. پس بايد زيست آنهم عاشقانه

 

افتادن در گل ولای ننگ نیست  ننگ این است که همان جا بمانی

 

 

عشق یعنی سایه ای در یک خیال

آرزویی سرکش و گاهی محال

 

عشق یعنی کوچه ای دور و دراز

با هزاران سختی و شیب و فراز

عشق یعنی عطر گل های بهشت

عشق یعنی زندگی و سر نوشت

 

 

تو فقط یک شب دیگر ز همان کوچه گذشتی
یادت افتاد شبی با هم از آن کوچه گذشتیم
ولی افسوس ندانی
که از آن شب لب دیوار همان کوچه نشستم
تا تو را باز در آن کوچه ببینم
تو به دنبال من خسته نگشتی
بی من از کوچه گذشتی

 

من گل پرپر شده دست زمانم
بر سنگ مزارم بنویسید که جوانم
مقصد نرسیده بپایان آمد سفرم زود
این حادثه شوم کجا بود ندانم

 

گفته بودم كه اگر بوسه دهي توبه كنم كه دگر باره از اين گونه خطاها نكنم
بوسه دادي و چو برخواست لبم از لب تو
توبه كردم كه دگر توبه بي جا نكنم

 

بر ماسه ها نوشتم
درياي هستي من
از عشق توست سرشار
اين را بياد بسپار

بر ماسه ها نوشتي
اي رهسپار شيرين
اين ارزوي پاكيست

 

در دلم آشوب سردي جان گرفت
بي تو در دل عاشقي پايان گرفت
عاشقي از پس همي رفت وگذشت
درد بي مهري به جاي آن نشست

 

عمر ما را مهلت امروز و فرداي تو نيست

من كه يك امروز مهمان توام, فردا چرا؟

 

اگر در باطن  و  افکار زشتیم

کمی هم زخمی از این سرنوشتیم

در آن سطری که میشد عشق آموخت

جریمه،آب ،بابا ،نان نوشتیم

 

هر که عاشق شد جفا بسيار مي بايد کشيد

بهر يک گل منت از صد خار مي بايد کشيد

من به مرگم راضيم اما نمي آيد عجل

بخت بد بين کز عجل هم ناز مي بايد کشيد

 

اگر ماند م تو یادم کن                  اگر مردم تو خاکم کن

اگر ماندم در این دنیا                    به مهر خود تو شادم کن

 

 

آبی تر از آنیم که بیرنگ بمیریم

از شیشه نبودیم که با سنگ بمیریم

تقصیر کسی نیست که اینگونه غریبیم

شاید که خدا خواست که دلتنگ بمیریم

 

 

آمدي جانم به قربانت ولي حالا چرا

 

دل كندكاري كه بازآيد به كنعان،غم مخور!

 

 

مقصد تمامي مكاشفات معنوي عشق است.عشق واقعي تنها در قلبت قابل رؤيت است،نه چشمانت.از اين روست كه كوپيد بالدار(الهه عشق)هميشه نابينا ثصوير شده است

 

ياد آن روز که

درصفحه شطرنج

دلت شاه عشق

بودم

و

باکيش رخت مات

شدم

 

سرورم!داخل شدن به قلب من

دشوار است

زان رو که بیرون شدن از آن

نا ممکن

 

تا عاشقم تو را می پرستم وقتی از من

جدا شوی بـــــــــــت را می پرستم

 

غروب عاشقان رنگش طلایی است

اولش محبت و آخرش جدایی اســت

 

عشق ، تن به فراموشي نمي سپارد مگر يك بار براي هميشه . جام بلور ، تنها يك بار مي شكنداما شكسته هاي جام ، آ‌ن تكه هاي تيز برنده دگر جام نيست . احتياط بايد كرد

 

عشق بخشنده است، هديه ميكند و توقعي براي دريافت ندارد. پس بايد زيست آنهم عاشقانه

 

افتادن در گل ولای ننگ نیست ننگ این است که همان جا بمانی

 

مراقب افکارت باش زيرا آنها به گفتار تبديل مي شود. مراقب گفتارت باش زيرا آنها به رفتار تبديل مي شود. مراقب رفتارت باش زيرا آنها به کردار تبديل مي شود. مراقب کردارت باش زيرا آنها به عادات تبديل مي شود. مراقب عاداتت باش زيرا آنها به شخصيت تبديل مي شود. مراقب شخصيتت باش زيرا آنها به سرنوشت تبديل مي شود

 

نمی دانم چرا غمها نمیدانند که من سلطان غمهایم بیا ای دوست با من باش که من

تنهای تنهایم

 

عشق ایستادن با هم زیر باران و با هم خیس شدن نیست عشق آن است که یکی برای دیگری چتر شود و او هرگز نداند چرا خیس نشد

 

به هم که می رسیم سه نفریم من و تو و بوسه از هم که جدا میشیم چهار نفریم تو و تنهایی من و عذاب

 

نگاهم کرد و پنداشتم دوستم دارد . نگاهم کرد ، در نگاهش هزاران شوق عشق را خواندم . نگاهم کرد ، دل به او بستم . نگاهم کرد ، اما بعدها فهميدم که فقط نگاهم ميکرد

 

 

هواي رفتن ميکني وقتي که محتاج توام***گل ها رو پرپر مکني وقتي گرفتار توام***دفتر خاطراتمو با اون چشات پس مزني ***با اون صداي خستمو ببين چه ساده ميشکني***با رفتن اين عاشقي ميميره وتموم ميشه ***شب آرزوهامونم سوسوزنان تموم ميشه***برو عزيز تو هم برو دنياي بي وفائيه ***فقط اينو بدون عزيزاون بالاهم خدائيه

 

اگر دورم ز ديدارت دليل بي وفايي نيست وفا آن است گه نامت را هميشه زير لب دارم

 

 

تو نيستي و من آن تك درخت بي برگم كه مــــنتشر نشده هيچ دفتري از من

 

 

زیر باران باید رفت...نه!!! اینجوری زیر باران باید رفت

 

 

درياي بي كران دور باشي يا گودال كوچك آب فرقي نمي كند... زلال كه باشي آسمان در توست!!!

مي گويند سه چيز زاده عشق نيست جدايي سفر فراموشي ولي آن زمان كه تومرا تنها گذاشتي رفتي و فراموشم كردي من لحظه لحظه عاشقت شدم.

 

پدرم مي گفت عاشقي يك شب است و پشيماني هزار شب حالا هزار شب پشيمانم ;كه چرا يك شب عاشق نبودم

 

 

با تو رشد كردم ، با تو پرواز كردم ، با تو تجربه كردم پر كشيدن را ، اما هرگز نخواستم افتادن از روي شاخه ي زندگي را با تو تجربه كنم،

 

می روم خسته و افسرده و زار سوی منزلگه ویرانه خویش به خدا می برم از شهر شما دل شوریده و دیوانه خویش

 

 

هميشه کسي رو انتخاب کن که اونقدر قلبش بزرگ باشه که نخواهي براي اينکه تو قلبش جا بگيري خودتت را کوچک کني

 

به كوه گفتم عشق چيست؟! لرزيد به ابر گفتم عشق چيست؟! باريد به باد گفتم عشق چيست؟! وزيد به پروانه گفتم عشق چيست؟! ناليد به گل گفتم عشق چيست؟! پرپر شد به انسان گفتم عشق چيست؟! اشك از ديدگانش جاري شد و گفت: ديوانگيس

 

 

مي گي بارونو دوست داري بعد با چتر مي ري زيرش مي گي گلو دوست داري بعد از شاخه مي چينيش مي گي پرنده رو دوست داري بعد توي قفس نگهش مي داري بعد وقتي مي گي منو دوست داري مي خواي نترسم!

 

 

هرگز لبخند را ترك مكن حتي وقتي ناراحتي چون ممكن است كسي عاشق لبخند تو شود

 

 

هيچ كس لياقت اشكهاي تو را ندارد چون كسي كه چنين لياقتي دارد باعث ريختن اشكهاي تو نمي شود

 

 

دوستت دارم نه به خاطر شخصيت تو بلكه به خاطر شخصيتي كه من هنگام باتو بودن پيدا مي كنم

 

گر طبیبانه بیایی به سر بالینم به ۲عالم ندهم لذت بیماری را

 

 

 

امشب به قصه دل من گوش می کنی فردا منو همچو قصه فراموش می کنی دسته دستم نمی رسد که در اغوشت بگیرم ای ماه با کی دست در اغوش می کنی

 

 

 

از اتش پرسیدم عشق چیست؟ گفت از من سوزناکتر است از گل پرسیدم عشق چیست؟ گفت از من زیباتر است از شمع پرسیدم عشق چیست؟ گفت از من عاشق تر است از خودش پرسیدم عشق چیست؟ گفت نگاهی بیش نیست

 

 

اگه زندگی همش خیانته یا شکستن دلا یه عادته غم و مهمون کسی نمیکنم بزا دل بره به هرجا راحته

 

گر ز حال دل خبر داري بگو ور نشان مختصر داري بگو مرگ را دانم ولي تا كوي دوست !راه اگر نزديكتر داري بگو

 

 

در طريق عشق خار از پا كشيدن مشكل است ريشه در دل مي كند خاري كه از پا مي رود

 

دوستي يك حادثه و جدايي يك قانون است،پس بياييد حادثه ساز و قانون شكن باشيم

 

غرورت را به خاطر کسي که دوستش داري بشکن . ولي دل کسي را که دوستش داري . به خاطر غرورت نشکن

 

 

زندگي مثل پيانو است ، دكمه هاي سياه براي غم ها و دكمه هاي سفيد براي شادي ها . اما زماني ميتوان آهنگ زيبايي نواخت كه دكمه هاي سفيد و سياه را با هم فشار دهي

 

 

 

تا جهان باشد نخواهم در جهان هجران عشق عاشقم بر عشق هرگز نشکنم پيمان عشق تا حديث عاشقي و عشق باشد در جهان نام من با دا نوشته بر سر ديوان عشق

بي تو مهتاب شبي باز از آن كوچه گذشتم همه تن چشم شدم خيره به دنبال تو گشتم شوق ديدار تو لبريز شد از جام وجودم، شدم آن عاشق ديوانه كه بودم

 

 

اي پادشه خوبان داد از غم تنهايي***دل بي تو به جان آمد وقت است که باز ايي***دايم گل اين بستان شاداب نميماند***درياب ضعيفان را در وقت توانايي

 

 

در مشرق عشق دشت خورشيد تويي در باغ نگاه ياس اميد تـويـي در بين هزار پونه آنكس كه مرا چون روح نسيم زود فهميد تويي

 

 

بدترين درد اين نيست كه عشقت بميره! بدترين درد اين نيست كه به اوني كه دوستش داري نرسي! بدترين درد اين نيست كه عشقت بهت نارو بزنه! بدترين درد اينه كه عاشق يكي باشي و اون ندونه!

 

 

 

 

هيچ وقت دل به کسی نبند… چون اين دنيا اين قدر کوچيکه که توش دو تا دل کنار هم جا نميشه ... ولی اگه دل بستی… هيچ وقت ازش جدا نشو... چون اين دنيا اينقدر بزرگه که ديگه پيداش نميکنی……!!

 

 

عشق يعني لحظه هاي التهاب عشق يعني لحظه هاي ناب ناب عشق يعني قطره و دريا شدن عشق يعني ديده بر در دوختن عشق يعني در فراغش سوختن

 

 

گر به سراغ من می ایی نرم و اهسته بیا مبادا که ترک بردارد چینی نازک تنهایی من

 

 

خدايا به من زيستني عطا كن ،كه در لحظه مرگ بر بي ثمري لحظه اي كه براي زيستن گذشته است، حسرت نخورم و مُردني عطا كن كه بر بيهودگيش ، سوگوار نباشم.

 

دقايقي تو زندگي هستن كه دلت براي كسي اونقدر تنگ ميشه كه ميخواي اونو از رويات بيرون بكشي و تو دنياي واقعي بغلش كني

 

عشقت نه سرسریست که از سر بدر شود مهرت نه عارض است که جای دگر شود عشق تو در وجودم و مهر تو در دلم با شیر اندرون شد و با جان بدر شود

 

 

 

براي عشق تمنا كن ولي خار نشو. براي عشق قبول كن ولي غرورت را از دست نده . براي عشق گريه كن ‏ولي به كسي نگو. براي عشق مثل شمع بسوز ولي نگذار پروانه ببينه. براي عشق پيمان ببند ولي پيمان نشكن . ‏براي عشق جون خودتو بده ولي جون كسي رو نگير . براي عشق وصال كن ولي فرار نكن . براي عشق ‏زندگي كن ولي عاشقونه

 

 

اگه از یاد تو رفتم اگه رفتی تو زدستم اگه یاد دیگرونی ...من هنوز عاشقت هستم

 

 

 

با وجود اینکه گفتی ...دیگه قهری تا قیامت با تموم سادگی هام گفتم اما.... به سلامت

 

 

 

تو رو می بخشم و هرگز دیگه یادت نمی افتم.... برو زیبای عزیزم ... تو گرونی ... من چه مفتم

 

 

 

از آن زمان كه در فضاي روشن و بي انتها دانستم كه تويي آن تصديق وعده صدق در گذرگاه پر شتاب لحظه ها،بذر انتظار را درنهانخانه جانم كاشته ام و از آن دم، دلم تنگ روزي است كه خورشيد ظهورت در پس قله هاي غيبت رخ بر آورد. دلم بي تاب دم حيات بخشي است كه آتش انتظارم را خنكايي ماندگار بخشد.

 

 

مي دانم كه فرداي نزديك،نزديك است و تو مي آيي. قاب پنجره چشم هايم را رو به افقي مي گشايم كه نور حيات سيماي تو روشناي آن است...... به اميد آن روز كه بيايي

 

 

 

انسان با سه بوسه تکميل مي شود 1-بوسه مادر که با آن با يه عرصه خاکي مي گذاري 2- بوسه عشق که يک عمر با ان زندگي مي کني 3- بوسه خاک که با ان با به عرصه ابديت مي گذاري

 

 

کاش می دونستی تو دنیا همه چیزم تویی کاش بهـت گفته بودم عشـق عـزیزم تویی کاش بهـت گفته بودم میــــون ایـن آدمـــا اونـی که زندگیمـو به پاش می ریزم تویی

 

 

هیچکس برای ستاره گریه نخواهد کرد و هیچکس اندوه ماه را نخواهد فهمید و اگر همچنان تو نیائی ای بهترینم کسی آخر این قصه را تمام نخواهد کرد

 

 

 

اگر اولش به فکر آخرش نباشي آخرش به فکر اولش مي افتي . 2) لذتي که در فراغ هست در وصال نيست چون در فراغ شوق وصال هست و در وصال بيم فراغ . 3) آغاز کسي باش که پايان تو باشد

 

 

- تا وقتی مریض نشی کسی برات گل نمیاره

- تا فریاد نکنی کسی به طرفت بر نمیگرده

- تا گریه نکنی کسی نوازشت نمیکنه

- تا قصد رفتن نکنی کسی به دیدنت نمیاد

 

گر می خوای صد سال زندگی کنی

من می خوام يه روز کمتر از صد سال زندگی کنم

چون من هرگز نمی تونم بدون تو زنده باشم

جلوی من قدم بر ندار،

شايد نتونم دنبالت بيام.

پشت سرم راه نرو،

شايد نتونم رهرو خوبی باشم.

کنارم راه بيا و دوستم باش

 

 

من غم را در سکوت سکوت را در شب شب را در بستر بستر را براي انديشيدن به تو دوست ميدارم

 

 

 

هميشه با به دست آوردن اون کسي که دوستش داريم نميتوانيم صاحبش شويم، گاهي لازمه ازش بگذريم تا بتونيم صاحبش بشيم.

 

 

 

وقتي به دنيا آمدم درون گوشم اذان گفتند وقتي مي ميرم برايم نماز مي خوانند.زندگي چقدر کوتاه است فاصله ي اذان تا نماز

 

 

هر چيز خاک مي شود جز غرور همون طور که هر چي متولد ميشه جز عشق

 

متين ترين كلمه "عشق" است. جذاب ترين كلمه "آشنايي" است. پاكترين كلمه "وجدان" است. تلخترين كلمه "جدايي" است. زشترين كلمه "خيانت" است. سخت ترين كلمه "تنهايي"بد ترين كلمه "بي وفايي " است

 

این متن را یکی از بهترین دوستانم که همیشه به من لطف داره و به وبلاگ من سر میزه و نظر میده برام فرستاده من هم بخاطر قدردانی از او این متن را با نام خودش (هادی )توی وبلاگم گذاشتم . شاید شما دوستان بخوانید و استفاده کنید .

www.http://mansun.blogfa.com

+ نوشته شده در  سه شنبه سوم مرداد 1385ساعت 17:6  توسط مرجان | 

 

فردي از پروردگار درخواست نمود تا به او بهشت و جهنم را نشان دهد ، خداوند پذيرفت. او را وارد اتاقي نمود که جمعي از مردم در اطراف يک ديگ بزرگ غذا نشسته بودند. همه گرسنه ، نا اميد و در عذاب بودند . هر کدام قاشقي داشت که به ديگ مي رسيد ولي دسته قاشق ها بلند تر از بازوي آن ها بود ، به طوري که نمي توانستند قاشق را به دهان شان برسانند ! عذاب آن ها وحشتناک بود .

آن گاه خداوند گفت : اکنون بهشت را به تو نشان مي دهم . او به اتاق ديگري که درست مانند اولي بود وارد شد . ديگ غذا ، جمعي از مردم همان قاشق هاي دسته بلند ... ولي در آن جا همه شاد و سير بودند .

آن مرد گفت : نمي فهمم ؟ چرا مردم در اين جا شادند در حالي که در اتاق ديگر بدبخت هستند ، با آن که همه چيزشان يکسان است ؟ خداوند تبسمي کرد و گفت : خيلي ساده است ، در اين جا آن ها ياد گرفته اند که يکديگر را تغذيه کنند . هر کسي با قاشق غذا در دهان ديگري مي گذارد ، چون ايمان دارد کسي هست که در دهانش غذايي بگذارد.

+ نوشته شده در  دوشنبه دوم مرداد 1385ساعت 22:10  توسط مرجان | 

 

سخن امروز:

زنبور عسلی در اطراف آتش برافروخته نمرودیان پرواز می کرد . حضرت ابراهیم از او پرسید :

زنبور در اطراف آتش چه می کنی ؟ آیا نمی ترسی که سوخته شوی؟

زنبور گفت : یا ابراهیم آمده ام تا آتش را خاموش کنم .

ابراهیم (ع ) با خنده گفت : تو مگر نمی فهمی آب دهان کوچک تو هیچ تاثیری بر آتش ندارد ؟

زنبور در جواب گفت : چرا می خندی ابراهیم ؟ من به خاموش شدن یا نشدن آتش نمی اندیشم ، بلکه به این می اندیشم که اگر روزی از من بپرسند آن هنگام که ابراهیم در اتش بود تو چه می کردی ؟ بتوانم بگویم من نیز در کار خاموش کردن آتش بودم!

 

+ نوشته شده در  شنبه سی و یکم تیر 1385ساعت 22:19  توسط مرجان | 

خرداد 85  

 

  1. می خواهم با تو بخوانم .
  2. ای پرستو
  3. میخواهید چند مطلب زیبا بخوانید و در زندگی بکار ببرید ؟
  4. بخوانید و بهش فکر کنید .
  5. فهرست یکسری سایت های اینترنتی (بدک نیست اگه بهشون سر بزنید)
  6. ای اشکها بریزید
  7. اگه میخوای شانس بیشتری داشته باشی
  8. چند نرم افزار عالی و بسیار کاربردی
  9. تلاش برای زندگی
  10. ای خالق طبیعت
  11. چند حکایت
  12. پرسید

 

 

تیر 85

 

  1. تقدیم به همه دوستان
  2. ضرب المثل
  3. درخواست
  4. وفای عشق
  5. باران
  6. جهنم و عذاب جهنمیان
  7. کرامات الفاطمیه (س)
  8. چیستان
  9. جوان زیبا
  10. درد دل
  11. چند حکایت (۱)
  12. مادر (۱)
  13. مادر

سلام دوستان عزیز

می خوام از تمام دوستانی که از وبلاگ من دیدن می کنند خواهش کنم که لطفا جدا از نظر درباره متن ها و نوشته های من ، در باره فونت ها و طرز جایگذاری های متون نظر بدهید . چون در کامپیوتر خودم همه چیز را مرتب می بینم اما گویا دوستان ایراداتی در کار دیده اند .

تو را به خدا از همه قسمت ها دیدن کنید . 

 

 

 

از همگی شما که لطف می کنید و نظر می دهید ممنونم

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و ششم تیر 1385ساعت 11:17  توسط مرجان | 

 

 

تقدیم به همه مادران خوب و مهربون

 

سلام مادر خوب من ، حالت خوبه ؟ امروز ، امروز روز مادره ، امروز روز میثاق پسر ها و دخترها با مادر هاست . روز پیوند قلبهای من و تو ، مادر عزیز عرضی دارم ؛ می دونی ، پول ندارم کادوئی بخرم پس گفتم : بیام و تو را خود ببرم به شهر آروزو ها . بیا تا باهم ساعاتی را خوش باشیم . شاید بد بد بگذرونی . بیا مادر میز اول سفر دروازه شهر ، دری از طلا داره ، مناره به شکل صفا داره ، دیوار شهر خیلی بلنده .میدونی چرا ؟ چون هر خشت اون از وفا است . وقتی وارد شهر میشی ، تابلویی داره از ثواب ، هر حرفش پرشده از عظمت خدا . شهردار شهر میاد به دم در کلیدی پر از زرق و برقی است هدیه ای بهر شما . بعد مادر عزیز با دست خویش پرده تابلو را برمیداره ، شهر را به وجد میاره جمله ای نوشته شده بروی تابلوی شهر ( بهترین آفرینش خدا خوش آمدی ) . بعد هر قدم که بر میداری روی سنگفرشهاکه از جنس بلورند ، توی اون بلورها موج میزنه عشق مادر ، ماداریی که زیر پا میزارن جوانیشون را تا ببینن جوانی بجه هاشون را . مادر عزیز ، خدا میگه بهشت زیر پای شماهاست . ولی من میگم دنیای مادیات و دنیای غرور و دنیای قشنگتون را زیر پا میزارید تا یه لحظه هم که شده موفقیت بچه هاتون را ببینید . مادر من تو شهر آرزوهای ما مغازه ها همیشه باز میمونن ، تا بدونن مادری میخواد خرید بکنه قیمتی روی جنسا نمزارن ، یه جنس گرون را با یه لبخند معاوضه می کنن . توی شهر ما یه دریاچه وجود داره ، آبی داره ذلال ، روی دریاچه ها قوهای سفید تننازی میکنن ، عشقبازی میکنن ، تا شما را میبینن خودشون را فراموش می کنن ؛ دیگه ابراز وجود نمی کنن . بلبلای شهر ما ، فقط به نیت شما آواز می خونن ؛ سرود زندگی را سر میدن . گل مادر را دیدی؟ وقتی گل می کنه مثل این میمونه که بوی بهشت را توی فضای شهر ما پخش میکنه ، اصلا این بو ذات خدا را توصیف میکنه . وقتی توی شهر ما قدم میزنی هر مادری رو که میبینی لبخند روی لب آنها میبینی . مخصوصا موقعی اونا رو شاد میبینی که بچه هاشون کنارشون باشن. مادر عزیز کادوئی ندارم ، تازه اگرم داشتم ، چی میخریدم تا بتونم بهت بگم تا بهت ثابت کنم دوست دارم ، نه ماه سر دل کشیدی منو ، توی سرما وگرما ، بعد توی اینهمه مردمون بد و خوب چقدر زجر کشیدی تا منو بزرگ کردی ، مادر عزیزم چه لبخندی بهت بدم ، چه گلی ، چه کادوئی ، چه چیزی بهت بدم تا بهت بگم یا بهت ثابت کنم دوستت دارم ، میدونم اگه ثانیه ای صد بار بگم دوست دارم بازم فایده ای نداره حتی اگر هم ثانیه ای صد بار طلا به پات بریزم بازم فایده ای نداره ؛ چون ارزش شما را نداره ، و توی این دنیا چیزی وجود نداره که بتونه جواب این همه خوبی باشه ؛ حتی شهر آرزوها ما ، حتی متن من ، حتی اشک شوق من .   

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و چهارم تیر 1385ساعت 11:33  توسط مرجان | 

فعلا این عکس را داشته باشید تا من یه متن زیبا در باره مادر بنویسم.

تقدیم به تمام مادران ایرانی

+ نوشته شده در  جمعه بیست و سوم تیر 1385ساعت 8:54  توسط مرجان | 

حکایت پرنده :

روزي روزگاري ، پرنده اي بود با يك جفت بال زيبا و پرهاي درخشان ، رنگارنگ و عالي و در يك كلام ، حيواني مستقل و آماده ي پرواز ، در آزادي كامل، هر كس آن را در حين پرواز ميديد ، خوشحال ميشد.روزي زني چشمش به پرنده افتاد و عاشقش شد. در حالي كه دهانش از شدت شگفتي باز مانده بود ، با قلبي پر تپش و با چشماني درخشان از شدت هيجان ، به پرواز پرنده مينگريست. پرنده به زمين نشست و از زن دعوت كرد با هم پرواز كنند... و زن پذيرفت... هر دو با هماهنگي كامل به پرواز در آمدند... زن ، پرنده را تحسين مي كرد ، ارج مينهادو مي پرستيد... ولي در عين حال ، ميترسيد. مي انديشيد مبادا پرنده بخواهد به كوهستانهاي دور دست برود. ميترسيدپرنده به سراغ ساير پرندگان برود و يا بخواهد در سقفي بلندتر به پرواز در آيد... زن احساس حسادت كرد... حسادت به توانايي پرنده در پرواز.

... و احساس تنهايي كرد.

انديشيد : برايش تله ميگذارم. اين بار كه پرنده بيايد ، ديگر اجازه نمي دهم برود. پرنده هم كه عاشق شده بود ، روز بعد بازگشت ، به دام افتاد و در قفس زنداني شد. زن هر روز به پرنده مينگريست. همه ي هيجاناتش در آن قفس بود. آن را به دوستانش نشان مي دادو آن ها به او ميگفتند:

تو همه چيز داري!

ناگهان دگرگوني غريبي به وقوع پيوست. پرنده كاملا در اختيار زن بود و ديگر انگيزه اي براي تصرفش وجود نداشت. بنابراين علاقه ي او به حيوان ، به تدريج از بين رفت. پرنده نيز بدون پرواز ، زندگي بي هوده اي را ميگذراند و در نتيجه ، به تدريج تحليل رفت .، درخشش پرهايش محو شد، به زشتي گراييد و ديگر موقع غذا دادن و تميز كردن قفس ، كسي به او توجه نميكرد.

سرانجام ، روزي پرنده مرد. زن دچار اندوه فراواني شد و همواره به آن حيوان مي انديشيد.، ولي هرگز قفس را به ياد نمي آورد. تنها روزي در خاطرش مانده بود كه براي نخستين بار پرنده را خوشحال در ميان ابرها و در حال پرواز ديده بود.

اگر زن اندكي دقت ميكرد ، به خوبي متوجه مي شد آنچه او را به آن پرنده دلبسته كرد و برايش هيجان به ارمغان آورد ، آزادي آن حيوان و انرژي بال هايش در حال حركت كردن بود، نه جسم ساكنش.

بدون حضورپرنده ، زندگي براي زن مفهوم و ارزشي نداشت و سرانجام ، روزي مرگ زنگ خانه ي او را به صدا در آورد. از مرگ پرسيد:

- چرا به سراغ من آمده اي؟! مرگ پاسخ داد:

- براي اينكه دوباره بتواني با پرنده در آسمانها پرواز كني . اگر اجازي ميدادي به آزادي برود و بازگردد ، هنوز هم ميتوانستي به تحسين و عشق ورزيدن ادامه بدهي. حالا براي پيدا كردن و ملاقات با آن پرنده ، به من نياز داري...

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و یکم تیر 1385ساعت 12:16  توسط مرجان | 

 

 

نمی دونم چرا آدما حد و مرز های خودشون را حفظ نمی کنند ؟ چرا بعضی از افراد از یه رابطه دوستی سوء استفاده میکنند ؟ یا اینکه چرا از هر رابطه ای به طور درست و منطقی استفاده نمی کنند ؟ بعضی ها فکر می کنند اگه با یه دختری یا یه خانمی دارن صحبت می کنند ؛ میشناسنشون و حالا یا تلفنی یا اینترنتی و یا ... با هم رابطه دارند ؛ این رابطه باید رابطه غیر معقول باشه یا به رابطه جنسی ختم بشه . بخاطر برخورد بد افرادی با این روابط باعث شده که اگر یه خانم و آقا باهم حرف بزنن و سلام وعلیک داشته باشند همه فکرای ناجور دربارشون بکنند. چرا نمی شه یه دختر با یه پسر دوست باشه اما حد ومرز این دوستی شکسته نشه و مثل یه دوست واقعی ( یه همدرد ؛ یه سنگ صبور ؛ یه مونس ) باهم باشند ؟ مگه چه اشکالی داره یه خانم متاهل با یه آقای متاهل دوست باشند و مثل یه دوست یا یه خواهر و برادر باهم رفتار کنند ؟ از افکار هم کمک بگیرند . تو هر زمینه ای به هم کمک کنند . باهم همدردی کنند . مشکلات همدیگر را رفع کنند .

بچها من واقعا توی جواب دادن به این سوالات موندم . چرا تو جامعه ما همه می خوان به یه نهوی از همدیگه سوءاستفاده کنند ؟

+ نوشته شده در  دوشنبه نوزدهم تیر 1385ساعت 21:38  توسط مرجان | 

داستانهایی از صلوات بر محمد و آل محمد (صلی الله علیه و اله وسلم )

 

 

مطالبی که می خوانید بر گرفته از کتاب داستانهایی از صلوات بر محمد و آل محمد (صلی الله علیه و اله وسلم ) است .

مولف: علی میر خلف زاده   انتشارات: مهدی یار

اگه می خواهید بطور کامل از مطالب این کتاب بهرمند شوید ؛ بهتون توصیه می کنم این کتاب را بخرید و حتما بخوانید . بسیار عالی و آموزنده و تکان دهنده است .

 

جوان خیلی خوشگل و قشنگ و زیبایی ، در بغداد زندگی می کرد ، که آوازه زیباییش ، زبانزد خاص و عام بود ، و به جایی رسیده بود که مادرش هم عاشق او شده بود . به خاطر زیباییش دوست و رفیق زیادی پیدا کرده و کم کم بی بند و بار و لاابالی شد و جوانان او را به سوی شرابخواری و میگساری کشیدند .

یک روز که جوان خیلی شراب خورده بود و مست لایعقل بود به خانه آمد ، شیطان مادرش را وسوسه کرد و با پسرش هم بستر شد . و از این عمل زشت و گناه بزرگ دختری(پنهانی) به دنیا آمد .

زن به خاطر حفظ آبرویش قنداقه دختر را پیش یک حاجی تاجر گذاشت تا او را بزرگش کند .

تاجر گفت: برای چه این دختر را نزد من آوردی ؟ زن گفت : از آن ترس دارم که پدرش او را بکشد ، اگر برای رضای خدا این بچه معصوم بی گناه را بزرگ کنی ، مورد ثواب حق قرار می گیری ، او هم برای رضای حق ، قبول کرد و دایه ای برای بچه گرفت و بزرگش کرد .

سالها گذشت و جوان شرابخور و زیبا از اعمال گذشته اش توبه کرد و راهی خانه خدا شد ، در راه با آن حاجی تاجر دوست و رفیق شد و دخترش را به عقد او در آورد . بعد از برگشت از خانه خدا به منزلش آمد ، متوجه شد که مادرش از دنیا رفته ، شروع به گریه و زاری نمود .

یکی از زنان همسایه که از آن ماجرا خبر داشت . گفت : گریه نکن که مادر تو ..... و داستان را تعریف کرد و گفت : این همسر تو ، دختر توست .... جوان خیلی ناراحت شد و نیمه شب به قصد نبش قبر و سوزاندن بدن مادرش از خواب بیدار شد . ولی در بین راه از شدت خستگی خواست مقداری استراحت کند کع خوابش برد ، در عالم خواب دید که با کلنگ قبر مادرش را شکافته و همین که خواست بدن مادر را بیرون آورد و بسوزاند ، یک وقت دید که مادرش مانند نور عظیمی از قبر بلند شد ، جوان با دیدن این نور از مادرش پرسید : مادر چطور به این مقام رسیده ای ، تو که اعمال زشتی داشتی ؟!

مادرش گفت : ای فرزندم من گناه بزگی مرتکب شده بودم ولی بعد از آن پشیمان شدم و توبه کردم . هر شب و روز در ناراحتی به سر می بردم و از خدا طلب آمرزش می کردم و صلوات های زیادی می فرستادم تا خداوند به واسطه محمد و آل محمد(صلی الله علیه و اله وسلم ) از سر تقصیراتم بگذرد .

شب های جمعه ، در خانه خدا ،  با گریه و زاری می آ»دم و صلوات های خاصی برای حضرت رسول اکرم (صلی الله علیه و اله وسلم ) می فرستادم و استغفارهای زیادی می کردم .

یک شب که بعد از استغفار و صلوات بر محمد و محمد (صلی الله علیه و اله وسلم ) خوابیدم در عالم خواب مخضر مقدس رسول اکرم(صلی الله علیه و اله وسلم ) مشرف شدم . آن حضرت فرمود : خدای عزوجل به برکت آن صلوات ها و استغفارها از تو گذشت و تو را به ما بخشید .

 

 

      با یاد محمد(ص) همه جا گو صلوات   

                                                    کان امر خدا شیمه اهل خرد است

      هر کس که شنید نان اورا و نگفت

                                                       درآن زمانه بدتر از دیو و دد است

      بفرست صلوات و قلبت را روشن کن

                                                          زیرا صلوات بهر تقوا مدد است

      بفرست شب و روز مقدم سلوات

                                                        زیرا صلوات ایمنی در لحد است

+ نوشته شده در  یکشنبه هجدهم تیر 1385ساعت 6:30  توسط مرجان | 
اگه تونستید جوابش را پیدا کنید ؛ جواب را به ایمیلم ارسال کنید .

یه خانمی با پسرش رفته بودن بیرون یه نفر ازش می پرسه :

این پسره چه نسبتی با شما داره ؟

خانمه می گه : پسر پسرمه ؛ برادر شوهرمه .

حلا اگه گفتین بچهه چه نسبتی با زنه داره ؟

 

+ نوشته شده در  جمعه شانزدهم تیر 1385ساعت 11:42  توسط مرجان |